کسانی که به ماجراهای شمس و مولانا علاقه دارند قطعا ماجرای زیر را شنیده اند:
شمس , مولانا را برای خرید نوشیدنی الکلی به مغازه فردی ارمنی می فرستد.مولانا با بیان "می دانی که چه آبرویی از من می رود" و "ناسلامتی من ملای این مردم هستم" سعی می کند از انجام فرمایش شمس شانه خالی کند اما شمس با بیان "خیری در این کار نهفته است" او را مجاب به انجام کار خیر؟! می نماید.
با وجودی که مولانا نهایت تلاش خود را برای خرید ناشناخته به خرج می دهد شناسایی شده و تحت عنوان فردی که یک عمر دیگران را گول زده و کلاه سرشان گذارده مورد سنگ باران یاران قرار می گیرد.
شمس که از قبل هماهنگ کرده بود که فروشنده در عوض الکل, سرکه در اختیار مولانا قرار دهد مداخله کرده و با اثبات اینکه آنچه در ید مولانا است سرکه می باشد جان وی را بیمه می سازد.
در انتهای داستان هم شمس مولانا را مطلع می کند که به دلیل آنچه شاهدش بودی به داوری مردم دلبند و امیدوار مباش و کارهایت را فقط برای رضای خدا انجام بده*
مسلم است که وقتی فردی در مقام مولانا تا این اندازه نگران است که از بیرون چگونه به نظر مردم برسد برای ما افراد معمولی , فکری که مردم در باره ما می کنند فوق العاده اهمیت خواهد داشت.
به این ترتیب است که در فرهنگ ما ایرانی ها "آبرو" و "عرف" بسیار مهم است و بسیاری از تعالیم تربیتی بر مبنای در نظر گرفتن آن ها پایه ریزی شده است.
"آبرو" به زبان ساده آن چیزی است که مردم از بیرون شاهد و ناظرش باشند و "عرف" به تعبیر سهل رفتار و گفتار و عادات معمولی جامعه است که نمی باید بر خلاف آن ها رفتار کرد.
در کنار این ها باید متذکر شد که مردم سلایق مختلف دارند و لذا اگر قرار باشد همه آن ها مثل بقیه رفتار کنند آنچنان که باید بهشان خوش نخواهد گذشت.
ایجاد تعادل بین دلخواسته ها و آنچه دیگران در آدمی می پسندند باعث می گردد که پای دو رویی به میان آورده شده و خیلی ها خودشان را آنجوری که نیستند معرف حضور دیگران نموده و مابین خود واقعی و خودی که دیگران سراغش را دارند فرق بگذارند.
به عنوان مثال در حالی که بسیاری از افراد پول را چون جان شیرین دوست دارند و در عوض بر "علم آدم را به جایی نمی رساند" اعتقاد یافته اند , احترام معلمی که درس "علم بهتر است از ثروت" را داده جایز شمرده شده و لذا سر کلاس , پژوهش های علمی و بیرون آن , جستجوهای پولی جدی گرفته می شود.
از آنطرف "من اهل غیبت نیستم" تنها در مجالس خاصی که افراد ویژه و استثنایی حضور دارند و بیم آن می رود که بعدها داوری آن ها برای انسان گران یا ارزان تمام گردد بر زبان آورده شده و در محافل خودمانی سعی می شود که با اظهار نظر در میان صحبت های گل انداخته, از باد زدن جگر غفلت نگردد.
متاسفانه عمل وفق خواسته های دیگران که انتهایی برایش متصور نیست تا آن اندازه در میان ما ایرانی ها جا افتاده است که ادای "دلم خواست انجامش بدهم" و "دوست داشتم این کار را بکنم" جملات رکیکی که فقط افراد رده پایین اجتماع و اشخاص بی ادب مورد استفاده قرار می دهند به شمار می آید.
از طرف دیگر زندگی های اجتماعی طلب می کند که آدم ها با یکدیگر در تعامل باشند و لذا رفتار و گفتار غیر متعارفی که دیگران را رنجانیده و آن ها را دور می سازد باعث خواهد شد که در هنگام نیاز , دور و بر فرد خالی از یاران و کمک دهنده ها و دیگر دور و بری ها باشد.
به عبارت دیگر گاهی سیاست اقتضا می کند که افراد به میل دیگران رفتار کنند تا اگر فردا روزی دوست دار آن بودند که کارهای ایشان را دلبخواه خویش ببینند به یاد ضرب المثلی که "فکر زمستان" و "جیک جیک مستان" را به هم پیوند می دهد نیفتند!!!؟
*داستان نقل به مضمون است.
دلنبشته های تابناک...