راننده تاکسی گفت: "ساعت چنده؟"
گفتم: "کمی باید صبر کنید. صفحه موبایل من سیاه است و برای مشاهده ساعت باید یک کارهایی روی موبایل انجام دهم"
راننده چیزی نگفت و من پس از دقیقه ای "هشت و بیست دقیقه است" را به اطلاع او رساندم.
راننده گفت: "خوب است. هنوز تا 9 مانده است"
بعد ادامه داد: "روزی سه بار سوزن می زنم. دیابت دارم و وقت زدن سوزن نباید از یادم برود"
کمی با او درد دل کردم و کمی به درد دل هایش گوش دادم. موقع پیاده شدن گفتم: "مگر موبایل ندارید؟"
جواب داد: "دارم"
گفتم: "چرا یک آلارم روی گوشی نمی گذارید تا وقت زدن سوزن فراموش نشود. خودتان هم بلد نیستید از کسی بخواهید که این کار را بکند. دیابت خطرناک است و ممکن است نزدن سوزن در وقت دقیق کار دستتان بدهد"
راننده تشکر کرد و گفت: "اتفاقا دیروز این اتفاق افتاد و حالم خیلی بد شد"
دیگر چیزی نگفتم و فقط در دل "من کوچکتر از آن نیستم که حرفی برای گفتن داشته باشم(از این جمله کلیشه ای خیلی بدم می آید) و لذا دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم که یک آلارم ساده جان خیلی هایی که به علت درگیری در مسائل و مشکلات زندگی و روزمرگی ها خوردن یا تزریق سر وقت دوا را فراموش می کنند را نجات می دهد."
سوار تاکسی دوم شدم. با اشاره به یک عدد طولانی از راننده پرسیدم: این شماره کارت شماست؟"
با اشاره سر تایید کرد.
گفتم: "می توانم با اپ پرداخت کنم"
باز هم جواب مثبت داد.
در میانه راه پرداخت متوجه شدم که اسم و فامیل در زیر شماره کارت درج نشده است.
لذا از راننده تاییدیه گرفتم که پول را به کارت درست واریز می کنم.
در پایان گفتم که بد نیست اسم و فامیل زیر شماره کارت درج شود تا مردم پول را خدای ناکرده اشتباه واریز نکنند.
خیلی توی کتش نرفت و شاید روزی توی کتش برود که سر پول دادن یا ندادن یک مسافر وارد یک جر و بحث شدید شده و یا کار به درگیری فیزیکی و کتک و کتک کاری کشیده است.
راننده در حال نگاه کردن به دنده بود که نزدیک بود با یک عابر پیاده سنگک به دست برخورد نماید!
راننده خوش اقبال بود که حواس من، بر خلاف بیشتر وقت ها، جمع بود و با ملایمت، طوری که راننده دستپاچه نشود، "مراقب باشید" را بر زبان آوردم.
خطر که به خیر گذشت، راننده گفت: "او باید مراقب باشد!"
گفتم:" اگر می زدید او از قید و بند دنیا رها می شد و در این دنیا لازم نبود به کسی حساب پس بدهد و این شما بودید که توی هچل افتاده و حالا حالاها باید حساب پس می دادید."
هیچ یک سخنی نگفتند: نه راننده و نه مسافرینی که در عقب اتومبیل جا خوش کرده بودند!
ما را در سایت دلنبشته های تابناک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19