گاهی در آستانه بازنشستگی( و به قول بعضی ها "با زن نشستگی!") و در حالی که هشتی گروه نه دارم و دخل و خرجم به هم اصلا نمی خورند( خرجم دخلم را می آورد!) به این فکر می کنم که کدام کار را باید می کردم و چه فعالیتی را نباید انجام می دادم تا وضعم به از این باشد و می توانستم، به دور از مسائل حاشیه ای و خلاف قانون، اوضاع و احوال مالی به مرتب خوبتری را برای خود رقم بزنم!
اصلا فکرش را هم نکنید که پاسخ را باید در "لیاقت و شایستگی بیشتر" که خود را در دانش و تجربه نشان می دهد جست، زیرا هم "مدرک" و "مقطع" فارغ التحصیلی چندان نشانی از "سواد" دانش آموخته! ندارد و هم تجربه از نظر بسیاری از کارفرماها جز به معنای 30 سال تکرار یک اشتباه و کار غلط نیست!
افزایش حقوق گاهی از "نیاز" کارفرما بر می خیزد و روی این اصل "نیاز سنجی" عنصری بایسته برای آن هایی که می خواهند سر کار بروند می باشد.
مثلا، وقتی قرار شد چند روزی دز دفتر اهواز بوده و کارهای محوله را انجام دهم، دفتر به شدت کمبود نیروی خوب داشت، و آقای رییس در جهت از دست ندادن من خواست شرایط "ماندگاری" خود را بیان کنم، برای اینکه از شرش راحت شوم "60 هزار تومان ماموریت ثابت می گیرم و می مانم" گفتم( آن موقع ها بیست هزار تومان در ماه حقوق می گرفتم)
باورکردنی نبود، اما صبح روز بعد فکسی از تهران مبنی بر قبول درخواست من مخابره شد و موجب گشت در عوض "چند روز" چند ماهی میهمان اهواز و مردمان خونگرم و مهربانش شوم.
داستن قدر خود هم از چیزهایی است که موجبات تغییر دیدگاه و نگرش روسا و مدیران را فراهم آورده و یکی از عوامل افزایش حقوق من در سال های دور بوده است!
برای همین، وقتی مدیران و مسئولین جدی جدی متوجه شدند که عزم خود را برای استعفا و رفتن جزم کرده ام 17 هزار تومان قابل دار روی 50 هزار تومان حقوق دریافتی گذاشتند( 40 هزار تومان حقوق و 10 هزار تومان حق سرپرستی می گرفتم) و حقوق مرا به 67 هزار تومان رسانیدند.( سال ها به این 17 هزار تومان "حق دبگی" می گفتم؛ که نشانه دبه در آوردن من بود!)
گاهی مدیرانی که می دانند آدم قدر خود را خوب می داند دست به جیب شده و قدر این دانستن را می دانند!
به این دلیل، وقتی به دنبال یکی از همکاران قدیم سر از کار جدید در آوردم و مدیر عامل، در موعد گزینش و مصاحبه، "آقای ... به هر قیمتی می خواهد با ما همکاری کند. شما هم همین ایده را دارید؟" گفت، گفتم که دوستدار همکاری هستم؛ اما به "قیمت" و نه "هر قیمتی!"
مدیر عامل از حرف من خوشش آمد و بابت این حرف حقوق مرا بیش از نفر قبلی، که معرف من بود، تعیین کرد!
"نیاز" یک بار دیگر هم به داد من رسید!
این بار شرایط کاری فوق العاده خوبی داشتم و لزومی به تغییر محل کار نمی دیدم.
با این حال، برای تست، به جایی که یک دوست معرفی کرده بود سر زده و حقوقی برای خود تعیین کردم که می توانست مدیر عامل را از شدت خنده منفجر نماید!
بر خلاف تصور؛ مدیر عامل فقط چانه مختصری زد و خیلی زود با هم به تفاهم و توافق رسیدیم.
15 سال در آنجا بودم که 5 سال اول ان از بهترین سال های کاری من به حساب می آمد.
متاسفانه؛ بعدها اخلاق آقای مدیر عوض شد و او در عوض اینکه پول خوبی خرج پرسنل خوب خود کند، ترجیح داد سبیل کارفرما را فقط کمی چرب نماید و باعث شود ایرادات اساسی پروژه ها و کارهای ما کاملا به دیده اغماض نگریسته شود!
در همین سال ها بود که روزی گذرم به پل عابر پیاده افتاد و مجبور شدم در پاسخ پسرک دستمال فروشی که با التماس از من درخواست خرید "کالا" می کرد، "بی خیال شو پسر جان! ده ماه است حقوق نگرفته ام" بگویم.
صدای پسرک هنوز هم در گوش هایم زمزمه می کند: "چرا واسه کسی که ده ماه است حقوق نداده کار می کنی؟"
طفلک پسرک حق داشت! کم دانشی و کم تجربگی او باعث شده بود که چیزی از "اثر قورباغه ای" به گوشش نخورده باشد!
ما را در سایت دلنبشته های تابناک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67