چه کسی باید سازگارتر شود!؟

خرید بک لینک

ایرانی ها به پدر و مادرهایی که به تنهایی از عهده بزرگ کردن 10 بچه بر می آیند به دیده احترام نگریسته و نهایت شماتت خویش را ارزانی 10 فرزندی می کنند که کاری به کار بابا و مامانی که سن و سالی ازشان گذاشته است ندارند؛ بچه هایی که اگر هم قرار باشد کاری صورت دهند، آن کار جز در راستای کوچک نمودن والدین نیست!

احترام گذاشتن به والدین تا جایی توصیه شده که برخی افراد جامعه پدر و مادر را، در کنار معلم، تنها کسانی می دانند که دستبوسی آن ها بی عیب و ایراد است.

این احترام گاهی اوقات دچار افراط می شود و بچه ها فکر می کنند بابا و مامان هم در زمره 14 معصوم هستند و لذا هر کاری بکنند و انجام هر کاری را بخواهند جز در صراط مستقیم گام نگذاشته اند؛ امری که باعث می شود اطاعات بی قید و شرط از والدین از اوجب واجبات شمره شود.( دوستی می گفت که مادر برای اینکه هر فرمانی بدهد، بچه باید آن را آویزه گوش نماید و به انجام آن اهتمام ورزد یک دلیل بیشتر نمی خواهد و آن همانا "مادر بودن" است.)

اروپایی هرگز اینطور فکر نمی کنند و از همان اوان کودکی به فرزند می آموزند که اگر بین خواسته بچه با تمایلات بابا و مامان تضادی پیدا شد، فقط دلخواسته فرزند است که حکم صادر می کند!

اما، براستی کدام این ها درست تر است و آیا باید پدر و مادر خود را با خواسته های فرزند یا فرزندان سازگار کنند، یا این فرزندان هستند که در هر سن و سالی که باشند باید گوش به فرمان پدر و مادر بوده و بین حکم آن ها و حکم خدا تفاوتی قائل نشوند.

معلوم است که هیچ پدر و مادری بد بچه اش را نمی خواهد( واقعا!؟)، اما اینکه بگوییم فرزندانی که هر آنچه بابا و مامان خواسته اند انجام داده اند بی نهایت خوشبخت شده اند هم سخنی است که در مورد بسیاری از آحاد جامعه صدق نمی کند.

در این باره باید گفت بچه ای که بخشی از ویژگی های مادر و پاره ای از خصوصیات پدر را به ارث برده یک موجود متفاوت است و استعداد خدادادی او با پدر و مادر مو می زند!

همین امر است که موجب می شود علایق بچه دقیقا همانند سلایق والدین نباشد و او نتواند در شغل و حرفه ای که بابا و مامان بسیار می پسندند رشد کرده و موفقیت به دست آورد.

تفاوت نسلی و عدم شناخت والدین از شرایط روز جامعه عامل دیگری است که باعث می شود برخی بچه های حرف گوش نکن به مراتب موفق تر از فرزندان حرف گوش کن شوند.

بابا و مامان ها ادعا دارند که بچه خود را عین کف دست می شناسند. ماجرا، واقعا، غیر از این است و حتی بچه ای که از نوزادی بغل مادر بوده و تا پنجاه سالگی هم از آغوش او خارج نشده ویژگی هایی دارد که روح مادر و پدر از آن بی خبر است.

مسائل اینچنینی است که به زعم نویسنده باعث می شود پدر و مادر اقتدارگرا و کنترلگر بخوبی از پس تربیت فرزند بر نیایند و بابا و مامان هایی که خود را در جایگاه دوست بزرگسال می نشانند بچه های به مراتب بهتری بار می آورند.

یادش به خیر! دوست مادر زمانی به او گفته بود که وقتی دخترم کوچک بود می توانستم با نگاه کاری کنم که وی خود را خراب کند! الان همان بچه دو متر و نیم زبان در آورده و قشنگ توی رویم می ایستد!

این حرف، حرف حساب است و بخوبی این مطلب را می رساند که چون بچه ها روز به روز بزرگتر می شوند و پدر و مادرها روز به روز کوچکتر می گردند( رودروایستی که نداریم!) اقتدار فرزندان روز به روز بیشتر شده و از اقتدار بزرگتر ها( پدران و مادران) به مرور زمان کاسته می گردد.

بارها و بارها پیش آمده که در چنین شرایطی بچه در برابر خطاب و عتاب بابا و مامان زبان به سرزنش آن ها گشوده و "می خواستی مرا به دنیا نیاوری!" می گوید.

درست است که این حرف، حرف خوبی نیست اما وقتی به سوال "چه کسی باید با دیگری سازگار شود؟" می اندیشیم باید این نکته را هم در نظر بگیریم که تمایل و خواست پدر و مادر و توانایی های والدین در فرزند آوری بوده که پای بچه را به این دنیای نه چندان دوست داشتنی گشوده است، وگرنه بچه تا قبل از این خواسته و توانایی در دنیای پوچی خودش غوطه ور بوده و داشته حسابی حالش را می برده است!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:5 توسط محمد ماکویی  | 

دلنبشته های تابناک...

ما را در سایت دلنبشته های تابناک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 18:19

صفحه بندی