" حب وطن" و "ترک دیار"!؟

خرید بک لینک

چندی پیش، دایی بزرگ نگارنده، جناب آقای علی اصغر سعیدی*، که از مشاهیر و نام آوران دارالصفای خوی بودند، دعوت حق را لبیک گفته و به دیار حق شتافتند.

در این باب، برخی از دوستان و آشنایان و همشهریان محترم بذل محبت کرده و با عرض تسلیت خود را در غم ما شریک دانستند.( به قول استاد شهریار "بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند...")

از سوی دیگر، بعضی دوستان اهل قلم ایشان دست به کار شده و با ذکر خاطراتی خواندنی، نام و یاد ایشان را گرامی داشتند.( در این زمینه می توان به دلنوشته دکتر سید طه مرقاتی خویی که با درج یادداشتی تحت عنوان " در سوگ استادی با فضیلت از دارالصفای خوی" در روزنامه اطلاعات، ما را شرمنده محبت خویش نمودند اشاره نمود)

با این حال، در همان روزهای تلخ که شرایط نامساعد کشور و عدم امکان برگزاری مراسم به سبک و سیاق معمول، تحمل غم را سخت تر از آنچه باید و شاید ساخته بود، پستی در اینستاگرام، با مضمون زیر، توجه راقم این سطور را به خود جلب کرد:

" آیا می توان کسانی که سالهاست به دور از شهر و دیار خود به سر برده و فقط در مصاحبه های مطبوعاتی به زادگاه خویشتن افتخار می کنند را عاشقان واقعی محل تولد خود محسوب کرد؟"

قطعا، این پرسشی است که باید دارای جواب گردد، زیرا این سوال به محدوده یک شهر، خواه کوچک باشد و خواه بزرگ، اختصاص نیافته و می تواند به صورت " آیا آن هایی که سالهاست مهاجرت کرده و در خارج از کشور سکنی گزیده اند را می توان وطن دوستان واقعی محسوب نمود؟" تغییر شکل دهد.

شاید برای پاسخگویی به سوالات اینچنینی بد نباشد که از روش معمول معلم ریاضی های دوران تحصیل نگارنده کمک گرفت! آن موقع ها معلم ریاضی ها، علیرغم سخت گیری تمام و کمال، به دانش آموزان خود توصیه می کردند که در ابتدا ارقام مندرج در سوالات را کوچک سازی نمایند تا با متاثر نشدن از رعب و وحشت حاصل از مشاهده اعدادی که تعداد رقم هایشان تمامی ندارد!، در پیدا کردن راه حل درست، گیج و سر در گم نشوند.

به این ترتیب می توان فعلا بی خیال حب وطن و شهر و دیار شده و با تمرکز بر عشق اعضای یک خانواده به یکدیگر، کوچک شده سوالات بالا را بصورت زیر مطرح نماییم:

" آیا فرزندانی که بی نهایت والدین خود را دوست دارند، باید تا هنگام مرگ نزد آن ها بمانند، یا حق دارند بی محبتی و بی معرفتی پیشه ساخته و با کوچ کردن به خانه ای دیگر، برای خود حرف و حدیث های جدی خریداری نمایند!؟"

قطعا جواب سوال بالا را همه می دانیم. با این حال رودروایستی و شرم و حیای ایرانی باعث می شود که کمتر کسی به دنبال جواب چرایی که علی القاعده باید جایگزین آیای پرسش بالا می گردید، باشد.

چنانچه رودروایستی را کنار گذاشته و بخواهیم صادقانه جواب پرسش بالا را بدهیم، خواهیم پذیرفت که اغلب قریب به اتفاق ازدواج ها در راه به دست آوردن چیز یا چیزهایی که به دست آوردنشان در حضور پدر و مادر سخت و یا امکان ناپذیر است، صورت می گیرند.

با این حساب و وقتی دختر و پسر جوان جهت به دست آوردن شرایط بهتر تن به ازدواج و تشکیل خانواده می دهند، چرا نباید به آن هایی که امکانات شهر و دیار خود برای پیشرفت، انجام کار یا پرداختن به یک فعالیت ورزشی یا هنری را ناکافی می بینند، حق مهاجرت نداده و ایشان را با بیان ضمنی "بسوز و بساز!" یا "باید می سوختی و می ساختی!" شرمنده نماییم.

از این گذشته، گاهی اوقات، رفتن آدم ها و پیشرفت ایشان بیش از ماندن آن ها در شهر و دیار به درد زادگاه ایشان می خورد، زیرا اشتهار و معروفیت آن ها توجه ها را معطوف محل تولد افراد سرشناس نموده و به مسئولین و دولتمردان امور پیام "این شهر با پتانسیل بالا ارزش رسیدگی بیشتر را دارد" را منتقل می نماید.

از سوی دیگر، بر خلاف تصور، مهاجرت همیشه بد نیست، چنانکه رسول گرامی اسلام با هجرت از مکه به مدینه توانستند دین خود را بیش از پیش اشاعه دهند.

ذکر این نکته نیز به جاست که اگر به گفته "آن هایی که می روند برای شهر و دیار خود کاری نخواهند کرد" ایمان و اعتقاد راسخ داشته باشیم، انتخابات مجلس را کلا زیر سوال خواهیم برد، زیرا بعید است رای دهندگان و رای گیرندگان تنها برای اینکه در مدت 4 سال آتی هیچ کار خاصی برای شهری ویژه صورت نگیرد، هم و غم خود را معطوف بیرون راندن کس یا کسانی که از بقیه بیشتر می ارزند، نمایند!

مسئله جبر و اختیار از دیگر چیزهایی است که باید در پدیده مهاجرت مورد توجه جدی قرار گیرد، زیرا امکان ندارد غیر مهاجرینی که به خاطر جبر در جایی مانده و مدام در باره محل تولد خویش تحت عنوان "این خراب شده!" سخن می گویند، از آن هایی که به میل خود مهاجرت کرده و از هیچ کوششی برای رسانیدن زادگاه خود به جایی که لیاقتش را دارد فروگذارنمی کنند، تره ای بیشتر خرد نمایند.

جدا از این ها، آن هایی که تاریخ و به ویژه "خاطرات جنگل" را خوب خوانده اند، نیک می دانند که دست راست میرزا کوچک خان، کسی که ما او را تحت عنوان "اجنبی" می شناسیم، بود.

با این حال، به احتمال فراوان، میرزا کوچک خان، آن "اجنبی" را بسیار هموطن تر از هموطنان و ایرانیانی که به رویش اسلحه کشیده بودند به حساب می آورد!

در این زمینه، بسیاری از ما ایرانی ها تفکراتی شبیه کوچک جنگلی داشته و اجنبی هایی که در راه احیای دریاچه ارومیه گام های اساسی برداشته اند را بسیار هموطن تر از کسانی که همت والای خود را مصروف خشکسازی این دریاچه کم نظیر کرده اند، می دانیم.

کوتاه سخن اینکه آن هایی که افراد را به دو گروه "رفته" و "مانده" تقسیم کرده و بی هیچ کنکاشی در آثارالباقیه آن ها حکم به برتری " مانده ها" بر "رفته ها" می دهند، دچار خطای فاحش محاسباتی شده و ناخودآگاه لطیفه زیر را به یاد ما، آدم معمولی ها، می آورند:

مرد به دوست خود گفت: "من بد بخت ترین مرد روی زمین هستم، زیرا همسرم دار و ندارم را برداشته و رفته است!"

دوست، در جواب، پاسخ داد:" بدبختی تو با من قابل مقایسه نیست، زیرا همسرم دار و ندار من را برداشته، اما نرفته است!"

* ترجمه سفرنامه های مهمی از قبیل ایران امروز، آدم ها و آیین ها در ایران، سفیر زیبا، کتب تحقیقی گنجینه های حماسی جهان و صبوری در سپهر لاجوردی و رمان های پرفروش مستی عشق، عشق پاک دومینیک و آهنگ عشق از کارهای ارزنده و ماندگار مرحوم سعیدی می باشند.

دلنبشته های تابناک...

ما را در سایت دلنبشته های تابناک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: سه شنبه 27 اسفند 1398 ساعت: 6:52

صفحه بندی